انکار
امروز هم انکارت میکنم
غمگین تر از دیروز ، پر تمنا تر
نمیتونم یا شایدم میتونم یا شایدم..
همیشه وقت نوشتن انشام این شکلی بودم وقتی معلم موضوع میداد بچهها بلافاصله شروع به نوشتن میکردن ولی من سه ربع ساعت فقط فکر میکردم فقط فکر میکردم به این که از کجا شروع کنم
شروع کردنو بلد نبودم ولی وقتی شروع میکردم بی وقفه و جنون وار تو یه ربع ساعت چندصفحه مینوشتم وهمیشه ام بهترین میشد..من شروع کردنو بلد نیستم عزیزکم..من همیشه تو انجام اولین ها سخت و دقیق و وسواسیم
من برای همه چیز محاسبات پیچیده انجام میدم چون میترسم
چون میدونم نتیجه ی یه شروع بد یه پایان غم انگیزه
ولی اگه اطمینان کنم اگه باورش کنم تا تهش میرم
بی وقفه و جنون وار
بدون اینکه لحظه ای قلمو زمین بذارم بدون اینکه ذره ای بترسم
من محتاج اطمینانم
به من اطمینان بده

تا چشم هام تمام شد
تو رو به نور میرفتی
پشت به من
با سایه ات روی سرم
که هر چه دور تر میشدی بیشتر و بیشتر کش می آمد و دست های درازش را محکم تر میپیچید دور پاهایم
دورپاهای بی عبور من
پاهایی که پیش از آنکه راه تمام شود در دستان سرد سیاه سایه ات خشکید
و همچنان که تو رو به نور میرفتی روشن تر از همیشه ، مبرا تر ،
من فرو میرفتم.
و دردهای خیلی واقعی را میدانم
و زندگی خیلی واقعی را دیده ام
انتظار را فهمیده ام
بی خوابی را چشیده ام
تاول پا و قرص خواب و سر برج را بلدم
فرق کله سرم های آبی و صورتی را میدانم
توی پس کوچه های کهنه بازار ها گم نمیشوم
چقدر خوب که زیادی به من خوش نگذشته است
که توی آینه به زور پی جوش صورت بگردم تاخودم را بخاطرش ممنوع الملاقات کنم
که به همین راضی باشم که دوز پف کردن این ماهم کم است
که از نگاه هرروز طلبکار تر مدیر مدرسه دلم نلرزد
چقدر خوب که شکست خورده ام
چقدر خوب که تحقیر شده ام
چقدر خوب که تهمت شنیده ام
چقدر خوب که زخم خورده ام
چقدر خوب که از دست داده ام
چقدر خوب که از دلهره نخوابیده ام
چقدر خوب که آنقدر مجبور شدم از شدت بغض پنهان شوم و سکوت کنم تا بغض قورت دادن را یاد گرفتم
چقدر خوب که پوستم آنقدر کلفت شده است که از خیلی ها زندگی کردن را بیشتر بلدم
زندگی کردن واقعی را
زمین خوردن واقعی را
خندیدن واقعی دلهره ی واقعی عشق واقعی را
چقدر خوب که واقعی ام :)
روی دست هام تار عنکبوت بسته
وقتی میدانی له میشوی
ولی بازهم چشمانت را میبندی و جلو میروی
بعد اگر از خودت بپرسی چرا؟ جوابی نداری!
عشق همه جورش بد است
ولی هرکس آمد جلو و پرسید : به چه درد میخوره؟
محکم بگو : به این درد که یادمه...صبح که پا میشم تا شب یادمه...
پیشنهاد : قسمت 16 رادیو چهرازی
برای دیوانه هایی که از مردن نمی ترسند