از لجه ی شکمم دردی برخاست و دردستان کوچکم شقایقی رویید
شقایق خون افشان دامان آبی بلوغم را سرخ کرد.
باد موهایم را آشفت و از روبرو با خود آوایی آورد
مادر با لبخند میگفت: زنانگی ات مبارک
زنانگی زیبا
دردناک
خون آلود
وآتشین
درست نفهمیدم، صدایش را واژهای را نفهمدیم
ولی به خود بالیدم با دردی سرخ در دامانم و برق غروری درچشمان بازیگوشم
حالا من هم یک زن بودم
مثل مادر
مثل همه ی زنان عاشق جهان

زنانگی سرخ