انکار

دروغ سیزده من با دروغ های هرروزم فرقی ندارد
امروز هم انکارت میکنم
غمگین تر از دیروز ، پر تمنا تر 

بازگشت

بغضی از عصرهای ده نه سالگی حیاط خانمان را میشستم
یک پارچه ی گل گلی پهن میکردم
دفترم را باز میکردم مداد را میگذاشتم لای دفترم و میگفتم: امروز قرار است بهترین داستانم را بنویسم
دراز میکشیدم موازی آسمان دستهایم را زیر سرم میگذاشتم
نور را روی پوستم حس میکردم نسیم ملایم را بوی سبزی های توی باغچه بوی خاک نم خورده را
گوش هایم را تیز میکردم
صدای پرنده ها صدای بچه هایی که توی کوچه بازی میکردند صدای جوشکاری خانه های نیمه ساز همسایه...و مینوشتم
خوب یا بد، حیاط کوچک خانه ی ما همیشه برایم قصه های تازه داشت
...
حالا درآستانه ی ۱۹ سالگی بیشتر از عمیشه دلم میخاهد بساطم را پهن کنم و پناه ببرم به حیاط کوچک خانه مان به بوی سبزه و علف به بوی خاک نم خورده 
شاید بچه های کوچه دیگر بزرگ شده باشند یا همه ی خانه های نیمه ساز ساخته
اما هنوز آفتاب هست، مورچه هایی که بی هوا از انگشت هایم بالا میکشند و احتمالا کلی قصه ی ناگفته که درتمام این سالها کنج حیاط منتظر بازگشت من بوده اند

شروع

نمیتونم ذهنمو جمع کنم و بنویسم

نمیتونم یا شایدم میتونم یا شایدم..

همیشه وقت نوشتن انشام این شکلی بودم وقتی معلم موضوع میداد بچهها بلافاصله شروع به نوشتن میکردن ولی من سه ربع ساعت فقط فکر میکردم فقط فکر میکردم به این که از کجا شروع کنم 

شروع کردنو بلد نبودم ولی وقتی شروع میکردم بی وقفه و جنون وار تو یه ربع ساعت چندصفحه مینوشتم وهمیشه ام بهترین میشد..من شروع کردنو بلد نیستم عزیزکم..من همیشه تو انجام اولین ها سخت و دقیق و وسواسیم

من برای همه چیز محاسبات پیچیده انجام میدم چون میترسم

چون میدونم نتیجه ی یه شروع بد یه پایان غم انگیزه

ولی اگه اطمینان کنم اگه باورش کنم تا تهش میرم

بی وقفه و جنون وار

بدون اینکه لحظه ای قلمو زمین بذارم بدون اینکه ذره ای بترسم

من محتاج اطمینانم

به من اطمینان بده