وضعیت قرمز

فقط خواستم به زیبا گفته باشم هوای حوصله ابریست... 

روی دست هام تار عنکبوت بسته

صبح که پا میشم تا شب یادمه

وقتی میدانی میشکنی

وقتی میدانی له میشوی

ولی بازهم چشمانت را میبندی و جلو میروی

بعد اگر از خودت بپرسی چرا؟ جوابی نداری!

عشق همه جورش بد است

ولی هرکس آمد جلو و پرسید : به چه درد میخوره؟

محکم بگو : به این درد که یادمه...صبح که پا میشم تا شب یادمه...

پیشنهاد : قسمت 16 رادیو چهرازی

برای دیوانه هایی که از مردن نمی ترسند

من هنوز خواندن و نوشتن نمی دانم

یک کتاب داشتم درباره ی سرخ پوستها

آن موقعها هنوز بی سواد بودم و مجبور بودم خودم برای عکس های کتابم قصه بسازم

وحالا فکر میکنم چه بهتر

من در عکس های آن کتاب دویده بودم

باد توی موهایم پیچیده بود

از جنگل های بنفش گذشته بودم

و به چشم های مغرور و وحشی گرگ ها ببر ها عقاب ها ... نگریسته بودم

من که جز چشم های خسته ی گربه های ولگرد و شیر های شرمگین باغ وحش چیزی ندیده بودم به چشم های همه شان نگریسته بودم

من همه ی آن روز ها با قایق چوبی ام روی دریاچه وقتی که خورشید دیگر نای تابیدن نداشت وقتی که آب ها همه سرخ و نارنجی درهم می آمیزیدند قسم خوردم خودم روزی این داستان را بنویسم

روزی که خواندن و نوشتن بلد شدم خودم این داستان را بنویسم

ولی انگار...

"من هنوز خواندن و نوشتن نمی دانم "