مثلن چقدر خوب که من با آدم های واقعی بزرگ شده ام

و دردهای خیلی واقعی را میدانم

و زندگی خیلی واقعی را دیده ام

انتظار را فهمیده ام

بی خوابی را چشیده ام

 تاول پا و قرص خواب و سر برج را بلدم

فرق کله سرم های آبی و صورتی را میدانم

توی پس کوچه های کهنه بازار ها گم نمیشوم

چقدر خوب که زیادی به من خوش نگذشته است

که توی آینه به زور پی جوش صورت بگردم تاخودم را بخاطرش ممنوع الملاقات کنم

که به همین راضی باشم که دوز پف کردن این ماهم کم است

که از نگاه هرروز طلبکار تر مدیر مدرسه دلم نلرزد

چقدر خوب که شکست خورده ام

چقدر خوب که تحقیر شده ام

چقدر خوب که تهمت شنیده ام

چقدر خوب که زخم خورده ام

چقدر خوب که از دست داده ام

چقدر خوب که از دلهره نخوابیده ام

چقدر خوب که آنقدر مجبور شدم از شدت بغض پنهان شوم و سکوت کنم تا بغض قورت دادن را یاد گرفتم

چقدر خوب که پوستم آنقدر کلفت شده است که از خیلی ها زندگی کردن را بیشتر بلدم

زندگی کردن واقعی را

زمین خوردن واقعی را

خندیدن واقعی دلهره ی واقعی عشق واقعی را

چقدر خوب که واقعی ام :)