کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

ساعت خوش
پنجشنبه دوم مرداد 1393 . 17:40

 >< کلیک کنید ><

http://www.xum.ir/images/2014/07/25/66c6ca.jpg


Tags :ساعت خوش , پیام نگار
پنجشنبه دوم مرداد 1393 . 15:42

چرا هر چه کانالهای این تلویزیون لعنتی را عوض می کنم
جنگ تمام نمی شود؟
و هر چه روی شیشه دستمال می کشم
رد اشک از صورت مادران بی فرزند
پاک نمی شود؟

گناه ما چه بود؟
که تاوانش را هواپیماهای جنگی پسمان دادند
و تانک هایی که نمی گذارند
این شام زهر ماری از گلویمان پایین برود

تلویزیون را تو خاموش کن
با همین انگشتی که معلوم نیست فردا را
با کدام بهانه به ماشه ای خواهد رساند
و جهان را از کدام زاویه به رگبارخواهد بست

این روزها
به تو هم شک میکنم
به خودم
و به این جعبه ی جادویی مسخره
که سعی میکند دردهایمان را
با مسکن های نود قسمتی ناپدید کند
لیلا کردبچه


Tags :ساعت خوش , شعر , لیلا کردبچه , فلسطین
پنجشنبه هشتم خرداد 1393 . 2:50


ليلي گلستان در پاسخ به این پرسش که آیا وضعیت ممیزی کتاب در دولت جدید تغییری کرده یا نه، گفت:
هنوز فرقی نکرده و هنوز سایه سنگین آن هشت سال موحش وجود دارد.
امیدوارم دولت روحانی بتواند برای این معضل چاره درستی بیندیشد.
برای یک کتاب من که تجدید چاپ است به قدر دوبرابر خود کتاب اصلاحی فرستاده‌اند، که باید آن ایرادها را بخوانید و قاه قاه بخندید و بعد به ابعاد فاجعه آن هشت سال بیش‌تر پی ببرید.
برای خنده یک نمونه را می‌آورم:
«دست رد بر سینه‌اش زد...»
اصلاحی آمده که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید.
خنده‌دار نیست؟ 0_o
. . . چند دقيقه سكوت لطفا!


Tags :مميزي , ليلي گلستان , كتاب , ساعت خوش
پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 . 20:39

بــــــــــــاور كن
با وجود اين همه حس حقــــــــــــارت
زنده بودن سخــــــــــــت است!
چه رسد به زنــــــــــــدگي كردن...
سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 . 0:30


با سمباده‌هاى كه تووی صورتم كشيدى

تمام شدم

سلام پدر!

آمدم

تا پينوكيوى

دروغ‌گوى تو باشم...

قلبم را درست كار گذاشته بودى؛

مثلِ ساعت كار مى‌كرد

زود به زود عاشق مى‌شد

حتي عاشق فرشته‌ى مهربانى

كه هميشه مواظبم بود ...

مثل فانتزي‌هايى كه تووی هاليوود هم مخاطب نداشت

قصه‌ى من شروع شده بود، پدر!

خيال‌هاى شيرينم را فروختم

تا براى تو قند رژيمى بخرم

تا ديابت دست از سرت بردارد

و شماره‌ى عينكت هِى بالا نرود...

غصه نخور پدر!

درست است كه من هيچ‌وقت آدم نمي‌شوم

و دماغم

هرروز بزرگ‌تر مي‌شود

اما قول مي‌دهم

وقتى كه سردت شد

خودم

خودم را

توى شومينه بيندازم!

بهاره رضایی

برگرفته از وب مستي با جرعه اي شعر


Tags :شعر , پدر , بهاره رضايي , ساعت خوش
دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 . 13:32


صدای تو بیداری بیشه آواز سبز برگه

صدای تو پروسوسه مثل شبخونیه تگرگه

صدای تو آهنگ شکستن بغض یه دنیا حرفه

تصویری از آواز صریح قندیل نور وبرفه

هیچکی مثل تو نبود هیچکی مثل تو نبودبا من نبود

هیچکی با من مثل تو توی نقب شب من سفر نکرد

هیچکی مثل تو نبودهیچ کسی درد منو چاره نکرد

هیچکی مثل تو نبود

هیچکی مثل تو برام گلای کاغذی رو پاره نکرد

تو غرورت مثل کوه

مهربونیت مثل بارون مثل آب مثل یه جزیره دور

مثل یه دریا پرازوحشت خواب

هیچکی مثل تو نرفت

هیچکی مثل تو نموند

شعرای تنهایی رو هیچکی مثل تو نخوند

همه حرفام مال تو

همه شعرام مال تو

دنیای من شعرمه

همه دنیام مال تو

شاعر: ايرج جنتي عطايي

خواننده: گوگوش

پي نوشت:

گاهي اوقات

وقتي همه ي تنهايي هاي عالم

روي دوشت سوار مي شود

وقتي مي بيني فقط به يك دلخوشي محتاجي

بودن يك نفر كه بتواني كنارش بغضت را بتركاني

خستگي ات را بزدايي

درست مثل معجزه است

آنوقت است كه مي بيني

فعلا فقط بهتر است ديوانه وار دوست بداري . . .

يك از هزار معجزه زندگي من تولدت مبارك!


Tags :ايرج جنتي عطايي , گوگوش , هيچكي مثل تو نبود , تكست , معجزه
یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 . 15:45


آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود.

احمد شاملو

پي نوشت:

آدم زجر مي كشد وقتي مي بيند كسي كه دوستش دارد زجر مي كشد.

وقتي كاري از دستش بر نمي آيد يا نمي داند يا شايد هم نمي تواند.

گاهي با تمام وجود دلم مي خواهد تمام وجودم را با لحظه اي لبخند و آرامش كساني كه دوستشان دارم تعويض كنم.

و درد وقتي عميق تر مي شود كه حس كني در زجر كشيدن عزيزانت خودت هم مقصري . . .


Tags :احمد شاملو , شعر , عاشقانه , ساعت خوش
چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 . 21:3

آدم ها نياز دارند يك وقت هايي يك جاهايي خالي كنند خودشان را. حرف هاي نگفته بعد از يك مدت مثل ناخالصي هاي كف سماور توي دل آدم رسوب ميكنند آن وقت اگر به دادشان نرسي جا به چيز هاي خوب تنگ مي شود . . . فكر كنم تير يا مرداد ٩١ بود اين وبلاگ را سر پا كردم به همين دلايل. البته نگه داشتن وب استقامت ميخواست كه بنده كم آوردم! امروز كه مشغولم به نوشتن پست افتتاحيه مجدد به اين فكر نمي كنم كه خواننده دارم يا نه به اين فكر مي كنم كه يك جا پيدا شد كه همه ي حرف هايم را زدم و سال ها بعد كه دلم براي اين روز هايم تنگ شد(!)دلم خوش است كه از اين روزهاي خود يك وب به يادگار دارم!

 

 

اولین پست را با حافظ شروع می کنیم :)

 

 

 

 

 

 


عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سؤال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد

( با پیشنهاد آهنگ نهال حیرت اوهام )


Tags :افتتاحیه , شعر , حافظ